کلمه خاص ما چیست؟

بررسی داستان کوتاه «آیینه و نقاب»

شاهی از طریق شعر و جادوی کلمات قصد دارد که جاودانه شود. لذا به شاعر دربارش امر می‌کند که شعری بگوید؛ شعری که او در آن فاتح جنگ و فرمانده‌ای بی‌مانند است که حق جاودانگی دارد.

شاه به شاعر یکسال فرصت می‌دهد و شاعر بعد از یکسال با اطمینان‌خاطر می‌آید و شعری می‌خواند که گویا خلاصه‌ای از تمام شعرهای پیش از آن است.

شاه از شنیدن شعر لذت می‌برد اما معتقد است که شعر فاقد حسِ برانگیزی‌ست. او می‌گوید باید با خواندن شعر همه در پی شمشیر و نیزه بروند و آماده جنگ شوند.

شاه دوباره به شاعر یکسال وقت می‌دهد تا شعری دیگر بسراید؛ اما پیش از آن به شاعر آیینه‌ای نقره‌ای پاداش می‌دهد. گویا می‌خواهد که شاعر بیشتر از خود و درون خود بگوید.

سالی می‌گذرد و شاعر باز می‌گردد؛ اما این‌بار مثل قبل مطمئن نیست و کمی پریشان است. شعرش را می‌خواند. شعر کوتاه‌تر و متفاوت از قبل است. به گفته راوی خود جنگ است. اما باز مطابق میل شاه نیست‌. شاه می‌گوید این شعر برخلاف شعر قبلی برای خواص است و نباید مثل آن شعر تکثیر شود و فقط یک نسخه از آن کافی‌ست.

او اینبار نقابی طلایی به شاعر می‌دهد و از او می‌خواهد که شعری دیگر بگوید. گویا قصد دارد که شاعر با پنهان شدن در پشت آن نقاب، از چیزی نترسد و هر آنچه را که لازم می‌بیند بنویسد.

یکسال می‌گذرد و شاعر باز پس می‌آید؛ اما این‌بار خطوط چهره‌اش برجسته‌تر شده و از بار پیش بسیار پریشان‌تر است. دستخطی به همراه ندارد و سرگردان به نظر می‌رسد.

او وقتی نزد شاه می‌رود از وی خواهش می‌کند که دیگران را مرخص کند، همه می‌روند و شاه و شاعر می‌ماند. دو فردی که هر دو از طریق شعر در پی جاودانگی هستند.

شاعر سرشار از بیم و هراس است و پریشانی در او موج می‌زند. شاه از او می‌پرسد که آیا شعری نوشته و او جواب مثبت می‌دهد. اما درخواست می‌کند که شعر را در گوش شاه بخواند. شاه اجازه می‌دهد و شاعر شعرش را در گوش شاه زمزمه می‌کند؛ شعری که فقط یک کلمه است!

شاعر توضیح می‌دهد که شعر سپیده دم به او الهام شده و خود نیز چیز خاصی از آن نمی‌داند. شعر پادشاه را هم مانند شاعر مبهوت و سرگردان می‌کند. شعر چنان است که به کفرگویی می‌ماند که نباید دیگری آن را بشنود.

شاه پس از شنیدن شعر، به شاعر می‌گوید که گناهی که ما اینک مرتکب شده‌ایم گناه شناختن زیبایی‌ست؛ امتیازی که بر انسان‌ها ممنوع است و اکنون باید کفاره آن را بپردازیم.

او سپس به عنوان پاداش، خنجری به شاعر می‌دهد. شاعر نیز پس از بر آمدن از کاخ با همان خنجر خود را می‌کشد. شاه نیز سر به دشت و بیابان می‌گذارد و همه چیز را رها می‌کند.

اما آن کلمه چیست که شاعر را وادار به خودکشی و شاه را بیزار از همه چیز می‌کند؟

نویسنده عمداً چیزی از آن «یک کلمه» نمی‌گوید؛ زیرا می‌خواهد هر کسی به آن “یک کلمه” خاص خود برسد. شاید کلمه کسی مرگ باشد و از دیگری زندگی. شاید کلمه یکی عشق باشد و از دیگری نفرت و از دوستش پیشرفت و از چهارمی وفاداری.

هر کسی کلمه خاص خودش را دارد که اگر مانند شاعر به غور و تفکر بپردازد و درون خود را کند و کاو کند و از چیزی نترسد و به خود زمان بدهد، به آن کلمه می‌رسد. کلمه‌ای که به گفته شاه همان شناختن زیبایی‌ست.

کلمه خاص ما شاید ما را به مرگ وادارد یا به جنون بکشد؛ شاید هم زندگی ما را بهتر کند. بستگی به زندگی خود ما دارد. بستگی به دید ما دارد. اگر کسی به کلمه پوچی برسد شاید خود را بکشد و کسی که به کلمه امید می‌رسد یحتمل زندگیش بهتر می‌شود.

بورخس، نویسنده این داستان کوتاه، مراحلی را برای تحول ذکر کرده است؛ مراحلی سه‌گانه. او تحول را امری طولانی‌مدت و مرحله‌وار می‌داند که ابزاری لازم دارد. ابزاری مانند درون‌کاوی و شجاعت. در آخر نیز این تحول ممکن است به مرگ بیانجامد یا جنون یا شکل دیگری از زندگی. گویا همه چیز به ما و نوع نگاه‌مان و کلمه خاصی که حاصل این دو است، بستگی دارد. کلمه‌ای که نویسنده معتقد است همان شناختن زیبایی‌ست؛ زیرا همان یک کلمه معنای واقعی زندگی ماست که پس از زمانی طولانی و رنج‌های بسیار به آن می‌رسیم. و چه چیزی از شناختن زیبایی بهتر؟

Spread the love

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *